ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

برگشتن مامان حاجی و بابا حاجی

  سلام به فرشته های نازنینم و همه ی دوست های گلم   روزپنجشنبه یکم خرداد 93 باباجون مرتضی و مامان جون مهری از مکه سرزمین وحی برگشتن. ما صبح زود ساعت 5 رسیدیم.خالهها و دائی ها هم از دزفول اومدن.عصر همه ی فامیل رفتیم استقبال.نمیتونم حال و هوای اونجا رو و حال خودم رو توصیف کنم.وقتی صورت ماهشون رو دیدم قلبم داشت از سینه م بیرون میومد.از خوشحالی تو پوست نمیگنجیدم.چقدر انتظار همچین لحظه ای رو داشتم که مامان و بابای عزیزم رو صحیح و سالم ببینم.خدا رو شکر همه چیز عالی پیش رفت.فردای اون روز همه تو تالار مهمان حاجی ها بودیم.بابا رضا روز یکشنبه رفت شیراز و ما موندیم ولایت.خاله محبوبه خیلی جاش  خالی بود.دیگه نتونست طاقت بیا...
10 خرداد 1393

و باز هم سفر

سلام عزیزای مامان هفته ی پیش دائی مهدی و زندائی و محمدطاهای عزیزم اومدن شیراز و حسابی غافلگیر شدیم.چند روزی بودن و حسابی خوش گذشت.دائی اینا دوشنبه رفتن و ما هم هوائی شدیم و سه شنبه راه افتادیم به سمت ولایت و تا شنبه میمونیم. خاله محبوبه همراهمون نیومد چون امتحان داشت و حسابی جاش خالیه.الان خونه ی دائی اینا هستیم و متاسفانه دوربین همراهم نیست که عکس بذارم.فقط اینو بگم که هفته ی پیش طی یک اقدام یه هوئییییییی موهای دخملی ها رو کوتاه کردم.یعنی اگه الان عکس ثمین رو میگذاشتم قابل مقایسه با عکس قبلیش نیست.تو یه پاساژ یه خانومه میخاست برای بچه ش که همراش نبود لباس بخره،اومد به ثمین گفت:آقا کوچولو اجازه میدی اینو اندازه بگیرم!!!!!!!!!!!!!!یعنی گوشو...
25 مهر 1392

نوروز 92

عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد   پی نوشت:روز سه شنبه 29 اسفند ساعت 11 صبح حرکت کردیم.این بار بابا رضای خوش ذوق ما رو از راه یاسوج و شهرکرد آورد.توی راه کلی خوش گذشت و منظره های زیبا دیدیم.ساعت 3 و نیم صبح رسیدیم و کلی مشعوف گشتیم و گشتند خانواده ی عزیزم.شب اول عید همه ی فامیل مهمان عمو جان در منزل بابابزرگ و مادر بزرگ مرحومم بودیم.همه رو یکجا دیدیم.جای عمه عفت و خاله مهتاب سبز بود. همین لحظه نوشت: امروز روز تولد هسر مهربانم و پدر دخترانم است. روز تولدت را که با روز میلاد شکوفه ها و سبز شدن زمین قرین است را به تو همسر مهربانم تبریک میگویم. دلت شاد و لبت خندان بماند...
1 فروردين 1392

تولد یلدا جون نی نی خاله مهتاب

سلام به فرشته های نازنینم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر میزدند. بالاخره بعد از 7 سال خونه ی خاله مهتاب و عمو عبداله حال و هوای دیگه ای گرفت و صدای گریه های یلدا همه رو غرق شورو نشاط جدیدی کرد.من که در طی این چند سال از ثنا جدا نشده بودم،بدلیل اینکه خاله مهتاب خیلی به گردنم حق داشت،نتونستم بی خیال بشم و دل رو به دریا زدم و تصمیمم رو گرفتم که البته بیشترشو مدیون محبت مادرشوهر مهربونم هستم.ایشون بهم دلگرمی داد که از جانب ثنا خیالم راحت باشه.یک هفته خونه ی مادرشوهرم بود و با سرویسش هماهنگ کردیم که اونجا دنبالش بره.خلاصه همه چیز دست در دست هم داد تا من بتونم ذره ای از محبتهای خواهرم رو جبران کنم. سفرنامه مون رو در ادامه ی مطلب...
3 دی 1391

سفرنامه ی آذرماه 91

سلام به گل دخترای قشنگم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر زدن. روزجمعه صبح(3 آذر ماه)به سمت ولایت حرکت کردیم.همه مون ذوق و شوق داشتیم.ثمین که توی راه هی میخوند:"دالیم میلیم مُدابلت"(داریم میریم مسافرت)برای ثنا هم که با یه زحمتی از خانومشون اجازه گرفتم و قول دادم که توی سه روز هفته ی اینده باهاش کار کنم که عقب نمونه.و خوشبختانه کلی هم جلو جلو نوشته بود و خانومشون کلی راضی بود.بعد از مدتها از طرف اصفهان رفتیم ولایت.جاده ی این طرفرو خیلی دوست دارم چون طبیعت واقعا زیبائی داره.بعد از تیران بارون شروع شد و تا خرم اباد همینجور میبارید و اصلا نتونستیم پیاده بشیم.ولی خیلی خوش گذشت.مخصوصا جائی که برای ناهار ایستادیم و اون تلاشی که بابارض...
14 آذر 1391

وقایع هفته ای که گذشت...

سلام به فرشته های گلم و همه ی دوستانی که در شادی بازگشتمون،با ما شریک بودن هفته ای که گذشت برای ما خیلی پربار بود.صبح روز عید فطر ،ساعت 9 از خونه به سمت شیراز حرکت کردیم.شادی وصف ناپذیری در خودم احساس میکردم.ظهر رسیدیم و بعد از ناهار و استراحت،رفتیم بازار و کلی پیاده روی کردیم.من و ثنا جون کفش خریدیم.فردا صبح،بابا رضا رفتن و نوبت دکتر برای ثمین گرفتن و چند تا بنگاه هم سر زده بودن.قیمت رهن و اجاره ها خیلی بالا رفته!خدا به دادمون برسه. عصر ساعت 2ونیم من و بابا رفتیم دکتر.آخه من زانوهام به شدت درد گرفته از قبل از ماه رمضون تا حالا دردش خیلی شدید شده.ساعت 4نوبتم شد.نوبت دکتر ثمین ساعت 5بود برای همین بابا رفت تا دخملیها رو بیاره.دکتر برای من ...
5 شهريور 1391

ما برگشتیم...

سلامی به گرمی هوای بوشهر تقدیم به فرشته هایم و همه ی دوستان عزیزم که با الطافشون حسابی منو شرمنده کردن. روز جمعه عصر بود که یه هوئی تصمیم گرفتیم برگردیم.بابا رضا سه شنبه و چهارشنبه ،یه کلاس آموزشی در تهران داشتن و چون شما وروجکها خیلی بابائی هستین و البته منم دلم نیومد بیشتر از این بابا در تنهائی به سر ببرن،به بابا گفتم با ماشین خودمون بیان خرم اباد تا ما هم برگردیم.قرار بود شنبه حرکت کنیم اما بابا پیشنهاد دادن که اینبار از مسیر اصفهان و یاسوج برگردیم تا هم بچه ها تو گرما اذیت نشن هم یه تنوعی برای خودمون بشه.منم که عاشق کوه و دشت و طبیعت!ساعت 5 و نیم عصر جمعه بود که تصمیم گرفتیم بریم و شب رو یه جا بخوابیم.تا چمدون ها رو بستیم و راه افتادیم ش...
8 تير 1391

اندر احوالات ثنا و ثمین

سلام به فرشته های خوشگل مامان.روز دوشنبه ی هفته ی پیش باباجون اومدن دنبالمون و شب به سمت خرم اباد حرکت کردیم.بابا رضا هم همون روز به سمت بوشهر رفتن.شما هم که حسابی بهتون خوش میگذره و عصر که میشه یا میبریمتون پارک نزدیک خونه یا میریم تو حیاط پشتی و اب بازی میکنید.مثل دیروز، رفتیم تو حیاط و تا من حیاط رو شستم شما دوتا حسابی اب بازی و اب تنی کردین.ثمین  که سردش شده بود و مجبور شدم ببرمش تو وان اب گرم بزارمش تا یخش اب بشه.دیشب که باباجون مرتضی خسته از مغازه برگشت وچون خیلی خاطر شماها رو میخاد دوتاتون رو بردن پارک.ثنا هم اسکیتهاشو برد و ثمین هم کلی به قول خودش تاب تاب آتاب تاب بازی کرده بود.ساعت 12 شب اومدین خونه.تا خوابیدیم ساعت 2 بود.امروز...
2 تير 1391

مسافرت یه هوئی!!

سلام جوجه های خوشگلم.قرار بود روز شنبه حرکت کنیم ولی پنجشنبه ساعت 9صبح،بابا تماس گرفتن و گفتن باید برن ماموریت اونم کجا؟گنبدکاووس!حسابی خورد تو ذوقم ولی از جائی که خدا خودش وسیله سازه،با دائی مهدی که اتفاقا همون روز میخاست از کنگان بره خرم اباد،هماهنگ کردیم که بیاد بوشهر و با هم بریم.دائی هم قبول کرد و اومدن.منم به بابا پیشنهاد دادم که باهامون بیاد و از دزفول بره تهران و این شد که هول هولکی چمدونهامون رو بستیم و ساعت 7 عصر راه افتادیم.یه سر هم به گناوه زدیم و یه ساندویچ ساز برای مامان جون خریدیم.تا شام خوردیم شد11 و ساعت 6 صبح رسیدیم خونه ی خاله مهتاب عزیز.بابا رضا هم بلیط هواپیما گیرش نیومد و خسته و کوفته ساعت 4 با اتوبوسرفتن تهران. دوستا...
13 خرداد 1391